تبليغاتX
 ناز دختر

به امید آمدنت...

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:
من مي شناختم او را ،
نام تو راهميشه به لب داشت ،
حتي در حال احتضار!
آن دل شكسته عاشق بي نام و بي نشان ،
آن بي قرار،
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:
هر روز پاي پنجره غمگين نشسته بود
و گفتگو نمي كرد جز با درخت سرو
در باغ کوچك همسايه !
شبها به كارگاه خيال خويش
تصويري از بلندي اندام مي كشيد
و در تصورش
تصوير تو بلندترين سرو باغ را
تحقير کرده بود...
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:
او پاك زيست
پاک تر از چشمه ي نور ،همچون زلال اشک،
يا چو زلال قطره باران به نوبهار،
آن كوه استقامت ،
آن كوه استوار
وقتي به ياد روي تو مي بود
مي گريست !
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو
او آرزوي ديدن رويت را
حتي براي لحظه اي از عمر خويش داشت !!!
اما براي ديدن توچشم خويش را
آن مرواريد سرشک غوطه ور آن چشم پاك را،
پنداشت،
آلوده است و لايق ديدار يارنيست !
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:
آن لحظه اي كه ديده براي هميشه بست
آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
شايد روزي اگر
چه ؟ او ؟ نه آه ... نمي آيد !

اما اگر آمد به او بگو،

من به دعاي آمدنش نشسته بودم......

                                       


 

نوشته شده توسط نازدختر در چهارشنبه پنجم بهمن 1384 ساعت 16:5 موضوع تنهایی | لینک ثابت


دستم را بگير بي تو ديگر جائي را نخواهم ديد...

من از خدا خواستم که 1دوست واسم پيداکنه که......................
هميشه از خدا يه مونس مي خواستم که منو بفهمه، درک کنه، حس کنه، سنگِ صبورم باشه .چه زود خدا به آدمايِ دل شکستش اميد مي بخشه و دلهايِ خسته و تنهايِ اونارو زنده مي کنه.
.... تو بي سر و صدا اومدي تو زندگيم، ساده و بي ريا مثلِ خنده ها و نگاه هاي معصومانه ات. اسمِ زيبايِ تو را در آسمان به جستجو نشسته و چيده ام.
شايد عشقِ تو والا ترين مقامي است که به افتخارِ آن نائل آمده ام.
دوست دارم روشني بخشِ زندگيِ من تو باشي تو که تمام ِسلولهايِ تنم رو بنام خودت قباله کرده اي، دوست دارم وقتي به خانه مي آيم دست هايِ مهربانِ تو به استقبالِ چشم هايِ منتظرم به پرواز درآيند.
تو زميني نيستي، تو فرشته اي هستي که خدا بر سرِ راهِ من قرار داده است.
هر شب وقتي  به جستجويِ تو مي نشينم آسمان را در نگاهم جا ميکنم ناخودآگاه به سجده مي روم و تو را مي بارانم.
تو شاه بيتِ غزل هايي هستي که جرقه اش را در ذهنم مي زني.
من ديگر از آنِ خودم نيستم بلکه خودم را در تو خلاصه کرده ام. هميشه در خاطراتم دست در دست تو باغچه زندگيمان را در ذهنم به تصوير مي کشم.
بي تو تاريکم و با تو يلدايي ترين شبِ سال.
کنارم باش تا آجرهايِ زندگي را رج به رج در زيرِ ايوانِ نگاهت بچينم و بيتوته اي را که سالهاست در زيرِ پلکِ چشمانت بنا کرده ام و با مردمان چشمت به زندگي نشسته ام را به گريه وامدار زيرا در يک چشم بر هم زدن سقفِ آرزوها بر سرم آوار خواهد شد.


 
    


ديشب به خواب رفتم، تو را در گوشه اي از اين زمينِ خاکي در حالي
  يافتم که دستهايت رابر رويِ زانوهايت آوار کرده بودي و نگاهت را به نقطه اي دور دست امتداد ميدادي
کنارت نشستم و محو تماشاي تو شدم، به عمق  چشمانت فرو رفتم، واي خداي من! چه دنياي زيبايي را در پشت پرچين نگاهت زنداني کرده اي . پرنده هاي چشمانت چه زيبا و دلنشين آواز تنهايي را در ني غربت مي نواختند.
دلت انگار دنياي  بکري  است  که  قدمگاه  هيچ  رهگذري نبوده است، به خودم جرأت مي دهم و در گوشه اي  از  آن  بيتوته  مي کنم . آهنگِ  دلنشين  قلبت آرامم مي کند و خوابِ هزار ساله ام را مي آشوبد.
خدا تو را فرشته آفريده است تا بيايي و تاريکي هايم را نور بپاشي.
با انگشتِ اشاره ات نگاهم را به سوي ديگري مي کشاني، آنجا که اسب سپيدي به پيشواز قدمهايت سر فرود مي آورد. ، مرا مهمانِ خنده هايت مي کني و به جايي مي بري که پُر از بويِ عطرِ گيسوانِ توست.
مهتاب کم کم تنهاييمان را سرک مي کشد.
آه خدايِ من آنجا را ببين! آسمانِ پر از ستاره را مي گويم، بيا سهمِ خود را از آسمان بچينيم. به سمت شمال نگاهت را بچرخان! ستاره هايمان آنجاست، مي بيني؟
ستاره تو آن يکي است که نورِ بيشتري دارد .
ستاره من به تو زُل زده است و نگاهت را به وضو و عشقت را به رکعت در آورده است


 

نوشته شده توسط نازدختر در دوشنبه سوم بهمن 1384 ساعت 17:19 موضوع تنهایی | لینک ثابت


يه روزي  يه نفر  از من پرسيد:

       دوست داشتن بد تره يا عادت

من جواب دادم:

        عادت.

الان ميگم:

        جفتشون  بده.......


 

نوشته شده توسط نازدختر در جمعه بیست و سوم دی 1384 ساعت 1:33 موضوع تنهایی | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting