يك دقيقه طول ميكشه تا شخص خاصي رو بيدا كني
يك ساعت تا اونو ستايش كني
يكروز تا دوسش بداري
اما يه عمر طول ميكشه تا فراموشش كني...
نوشته شده توسط نازدختر در شنبه هشتم بهمن 1384 ساعت 13:57 موضوع | لینک ثابت
زندگي مانند كودكي است كه اگر مي خواهيد به خواب نرود، پيوسته بايد او را سرگرم داشت. «ولتر»
اگر در زندگي جز بهترين را نپذيري، آن را به چنگ خواهي آورد. «سامرست مدام»
در خلوت، دوست را سرزنش كن و در ميان جمع بستاي. «اسمايلز»
مهم نيست كه چه اتفاقي در زندگي شما مي افتد، مهم اين است كه شما با آن چه مي كنيد. «جان هومر»
تنها راه نگه داشتن عشق، تست نكردن آن است. «هوبارد»
از طرف برادرم : هادی
نوشته شده توسط نازدختر در شنبه هشتم بهمن 1384 ساعت 13:56 موضوع | لینک ثابت
سلام به همه دوستای عزیزی که میانو به ناز دختر من سر می زنن![]()
مرسی که ناز دخترمو فراموش نمیکنین![]()
همتونو دوست دارم .
نازدخترمو تنها نذارین .
شاد باشین و موفق ![]()

نوشته شده توسط نازدختر در چهارشنبه پنجم بهمن 1384 ساعت 19:29 موضوع | لینک ثابت
بچه که بودم
مدام دستم رااز دستان نگراني که مراقبم بود رها مي کردم
و آرزويم بود که يکبار هم که شده تنها از خيابان زندگي رد شوم .
حالا که ديگر نمي شود بچه بود و فقط مي شود عاشق بود از سر بچگي ،
هر چه وسط خيابان زندگي سر به هوا مي دوم ،
هيچ کس حاضر نمي شود دستم را بگيرد و
براي لحظه اي حتي مراقبم باشد!!!!!!!!!

نوشته شده توسط نازدختر در چهارشنبه پنجم بهمن 1384 ساعت 19:22 موضوع | لینک ثابت
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:
من مي شناختم او را ،
نام تو راهميشه به لب داشت ،
حتي در حال احتضار!
آن دل شكسته عاشق بي نام و بي نشان ،
آن بي قرار،
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:
هر روز پاي پنجره غمگين نشسته بود
و گفتگو نمي كرد جز با درخت سرو
در باغ کوچك همسايه !
شبها به كارگاه خيال خويش
تصويري از بلندي اندام مي كشيد
و در تصورش
تصوير تو بلندترين سرو باغ را
تحقير کرده بود...
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:
او پاك زيست
پاک تر از چشمه ي نور ،همچون زلال اشک،
يا چو زلال قطره باران به نوبهار،
آن كوه استقامت ،
آن كوه استوار
وقتي به ياد روي تو مي بود
مي گريست !
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو
او آرزوي ديدن رويت را
حتي براي لحظه اي از عمر خويش داشت !!!
اما براي ديدن توچشم خويش را
آن مرواريد سرشک غوطه ور آن چشم پاك را،
پنداشت،
آلوده است و لايق ديدار يارنيست !
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو:
آن لحظه اي كه ديده براي هميشه بست
آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
شايد روزي اگر
چه ؟ او ؟ نه آه ... نمي آيد !
اما اگر آمد به او بگو،
من به دعاي آمدنش نشسته بودم......![]()

نوشته شده توسط نازدختر در چهارشنبه پنجم بهمن 1384 ساعت 16:5 موضوع تنهایی | لینک ثابت
شب سردي است، و من افسرده
راه دوري است، و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده
مي كنم، تنها، از جاده عبور
دور ماندند ز من آدم ها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افروز مرا بر غم ها
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر، سحر نزديك است
هر دم اين بانگ بر آرم از دل
واي ، اين شب چقدر تاريك است
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من، ليك، غمي غمناك است
نوشته شده توسط نازدختر در چهارشنبه پنجم بهمن 1384 ساعت 16:4 موضوع | لینک ثابت
دلم برات تنگه ... توي اين روزهاي خاکستري و ابري ... وقتي که نسيم به صورتم ميخوره ... دستهام , دستهاي تورو ميخوان ... تا منو از ميون اين روزگارشلوغ رد کني ... محو بشم ... نيست بشم... از ميون آدمهايي که منزلت عشق رو نچشيدن ... يا چشيدن و قدرشو نميدونن...
دلم برات تنگه ... وقتي که بارون مياد و من بدون چتر ... تنها ... تنها و آرام ...
صبور و بردبار... خودم رو دست ابراي سياه ميدم... تا بر من ببارند... شايد کمي از درد فقدان تو رو از عمق دل و جون من بشورن و ببرن... اما ... اما ميدوني که
فقط بيشتر دلم تنگ ميشه ...
چقدر دلم براي چشمات تنگه ميشه ... وقتي که چشمامو ميبندم و به عمق
چشمهاي تو خيره ميشم...
هنوزم منتظرم..............
نوشته شده توسط نازدختر در چهارشنبه پنجم بهمن 1384 ساعت 15:37 موضوع | لینک ثابت
دوستت دارم نه تنها براي انچه که از خود ساخته اي
بلکه براي انچه که از من مي سازي
دوستت دارم
براي از وجودم که تو شکوفايش مي کني
دوستت دارم
چون دست بردل فسرده ام مي نهي
زنگارهاي بي ارزش وبي مقدار به سويي مي زني
ونور مي تا باني بر گنجينه هاي پنهاني که
تا کنون درژرفا مانده بودند....

نوشته شده توسط نازدختر در چهارشنبه پنجم بهمن 1384 ساعت 15:31 موضوع | لینک ثابت
به قربان دو چشم شب چراغت
شب و روز گريه کردم از فراغت
اگر يک روز نبينم روي ماهت
ز مرغان هوا گيرم سراغت ![]()
نوشته شده توسط نازدختر در چهارشنبه پنجم بهمن 1384 ساعت 15:29 موضوع | لینک ثابت
دوستت دارم ![]()
نه تنها براي انچه که هستي
بلکه براي انچه که هستم
هنگامي که با توام![]()
نوشته شده توسط نازدختر در چهارشنبه پنجم بهمن 1384 ساعت 15:12 موضوع | لینک ثابت
من همونم كه هميشه غم و غصم بي شماره
اوني كه تنها ترينه حتي سايه هم نداره
اين منم كه خوبيامو كسي هر گز نشناخته
اونكه در راه رفاقت همه ي هستي شو باخته
هر رفيق راهي با من دوسه روزي همسفر بود
ادعاي هر رفاقت واسه من چه زودگذر بود
نوشته شده توسط نازدختر در چهارشنبه پنجم بهمن 1384 ساعت 15:5 موضوع غم | لینک ثابت
دلم گرفته مثله آسمون انگار آسمونم دلش سوخته از ديشب تا حالا زده زير گريه
حالا من موندمو يه دنياي تلخ وسياه با آدمايي از جنس يخ
من مثه كوه استوار مثله دريا عميق تو خودم ميشكنم قطره قطره آب ميشم
انگار از بچه گي اين مهر رو پيشوني من خورده تا ابد محكوم
ميبارم ميبارم مثله باروناي بهاري
يه زمستون ديگه اومدو زد به ريشم
يه هجوم باد وحشي اومدو تمام لحظه هاي خوبو مثه برگاي زرد تو پاييز با خودش برد
حالا من موندمو يه دنيا غم و تنهايي
نوشته شده توسط نازدختر در چهارشنبه پنجم بهمن 1384 ساعت 15:2 موضوع غم | لینک ثابت
تاروپودهستي ام بربادرفت امّا نرفت
عاشقيها ازدلم، ديوانگيها ازسرم
شمع لرزان نيستم تا ماند ازمن آه سرد
آتشي جاويد بايد دردل خاکسترم

نوشته شده توسط نازدختر در چهارشنبه پنجم بهمن 1384 ساعت 14:58 موضوع غم | لینک ثابت
آموخته ام كه
بايد به زمان مسلط باشم نه زير فرمان آن
آموخته ام
هر سفر دور و درازي با برداشتن تنها يك گام آغاز ميشود
آموخته ام
نگويم اي كاش آن كار را طور ديگري انجام داده بودم ،بلكه بگويم بار ديگر آن را طور ديگري انجام خواهم داد
آموخته ام
خطاهاي ديگران را مانند خطاهاي خويش تحمل كنم
آموخته ام
كه مرد بزرگ به خود سخت ميگيرد و مرد كوچك به ديگران
آموخته ام
كه دانش خود را به ديگران آموزش دهم و آموزش ديگران را بياموزم، به اين ترتيب علم خود را انفاق كرده ام و آنچه رانمي دانم ، آموخته ام
آموخته ام
كه بيش از آن كه مرا بفهمند ، ديگران را درك كنم
آموخته ام
كه بيش از آن كه دوستم بدارند ، دوست بدارم
آموخته ام
هميشه فردي خوشبين باقي بمانم ، چرا كه زندگي وموهبت هاي آن را دوست دارم
آموخته ام
اگرچه از هر چيزي بهترينش را ندارم ولي از هر چه كه دارم ، بهترين استفاده را نمايم
آموخته ام
لبخند ارزان ترين راهي است كه مي توان با آن نگاه را وسعت بخشيد
آموخته ام
آنچه امروز در دست دارم، ممكن است آرزويهاي فردايم باشد
آموخته ام
زندگي مثل يك نقاشي است ، با اين تفاوت كه در آن از پاك كردن خبري نيست
آموخته ام
هيچ روزي از امروز با ارزش تر نيست
آموخته ام
زياده گويي شايد مقدمه نا شنوايي باشد......
نوشته شده توسط نازدختر در چهارشنبه پنجم بهمن 1384 ساعت 14:56 موضوع | لینک ثابت
ازگل چهره سوخته
طراوتي طلب نکن
براي رفع تشنگي
تکيه به تشنه لب نکن
از تن خشک شاخه ها
توقع جوانه نيست
اسب نفس بريده را
طاقت تازيانه نيست...
نوشته شده توسط نازدختر در چهارشنبه پنجم بهمن 1384 ساعت 14:49 موضوع | لینک ثابت
دلم درياچه عشقه
چشام رودي که مي خشکه
ببار بارون ببار بارون
به قلبي که شده تشنه
ازاون روزي که مرغ عشق
عزيز خونه اش رفته
بدنبال صداي يار
صداي چهچهش گشته

نوشته شده توسط نازدختر در چهارشنبه پنجم بهمن 1384 ساعت 14:47 موضوع عشق | لینک ثابت
سکوتم رابه باران هديه کردم
تمام زندگي راگريه کردم
نبودي در فراق شانه هايت
به هرخاکي رسيدم تکيه کردم

نوشته شده توسط نازدختر در چهارشنبه پنجم بهمن 1384 ساعت 14:38 موضوع غم | لینک ثابت
دلي دارم که مثل کوچه خاکيست
گناهش سادگي ودرد پاکيست
نمي بخشي خدايا گر گناهش
بکش دل راکه هرروز از توشاکيست

نوشته شده توسط نازدختر در چهارشنبه پنجم بهمن 1384 ساعت 14:36 موضوع | لینک ثابت
بعضي چيزا دوست داشتني نيست
عادت کردنيه
عين مزهي تلخ قهوه، که هزار بارم که بخوري نميتوني مزهشو دوست داشته باشي، چون تلخه، تلخي هم دوست داشتني نيست
ولي عادت ميکني، تلخ نميبينيش شايد ديگه
داشتم ميگفتم
که پس چيزي که دوست داشتني نيستو نبايد ريخت دور، ميشه عادت کرد بهش، تحملش کرد
عين مزهي تلخ قهوه
به خاطر بوش
به خاطر فقط بوي قهوهش
بوي قهوهي تلخ ِ تلخ ِ تلخ
نوشته شده توسط نازدختر در سه شنبه چهارم بهمن 1384 ساعت 0:5 موضوع | لینک ثابت
ياري كه مرا از دل خود باخبرم ساخت
اينك به چه مهري دل من از خبر انداخت
برگير فلك جان من اين ننگ نبينم
اي عشق دگر دست تو را هيچ نگيرم
اي خاك جفايت نتوانم كه ببينم
جايي بده آرام در او جاي بگيرم
يارب چه كنم با همه بدعهدي ايام
بر سنگ مزارم ز چه مي گريدش آرام
نوشته شده توسط نازدختر در دوشنبه سوم بهمن 1384 ساعت 17:44 موضوع عشق | لینک ثابت
خود را شبي در آينه ديدم دلم گرفت
از فکر اينکه قد نکشيدم دلم گرفت
از فکر اينکه بال و پري داشتم ولي
بالاتر از خودم نپريدم دلم گرفت
از اينکه با تمام پس انداز عمر خود
حتي ستاره اي نخريدم دلم گرفت
کم کم به سطح آينه برف مي نشست
دستي بر آن سپيد کشيدم دلم گرفت
دنبال کودکي که در آن سوي برف بود
رفتم ولي به او نرسيدم دلم گرفت
نقاشي ام تمام شد و زنگ خانه خورد
من هيچ خانه اي نکشيدم دلم گرفت
شاعر در کنار جو گذر عمر ديد و من
خود را شبي در آينه ديدم دلم گرفت
نوشته شده توسط نازدختر در دوشنبه سوم بهمن 1384 ساعت 17:40 موضوع غم | لینک ثابت
اي اشک چه هنگامه لرزيدن تو ؟
اي شرم چه بي جاست درخشيدن تو
آن لحظه که ديده بر زخم ميدوزد
اي اشک چه فاجعه است لرزيدن تو

نوشته شده توسط نازدختر در دوشنبه سوم بهمن 1384 ساعت 17:34 موضوع غم | لینک ثابت
بوسه يعني وصل شيرين دو لب
بوسه يعني خلسه در اعماق شب
بوسه يعني مستي از مشروب عشق
بوسه يعني آتش و گرماي تب
بوسه يعني لذت از دلدادگي
لذت از شب , لذت از ديوانگي
بوسه يعني حس طعم خوب عشق
طعم شيريني به رنگ سادگي
بوسه آغازي براي ما شدن
لحظه اي با دلبري تنها شدن
بوسه سرفصل کتاب عاشقي
بوسه رمز وارد دلها شدن

بوسه آتش مي زند بر جسم و جان
بوسه يعني عشق من , با من بمان
شرم در دلدادگي بي معني است
بوسه بر مي دارد اين شرم از ميان
طعم شيرين عسل از بوسه است
پاسخ هر بوسه اي يک بوسه است
بهترين هديه پس از يک انتظار
بشنويد از من فقط يک بوسه است
بوسه را تکرار مي بايد نمود
بوسه يعني عشق و آواز و سرود
بوسه يعني وصل جانها از دولب
بوسه يعني پر زدن , يعني صعود
نوشته شده توسط نازدختر در دوشنبه سوم بهمن 1384 ساعت 17:26 موضوع | لینک ثابت
من از خدا خواستم که 1دوست واسم پيداکنه که......................
هميشه از خدا يه مونس مي خواستم که منو بفهمه، درک کنه، حس کنه، سنگِ صبورم باشه .چه زود خدا به آدمايِ دل شکستش اميد مي بخشه و دلهايِ خسته و تنهايِ اونارو زنده مي کنه.
.... تو بي سر و صدا اومدي تو زندگيم، ساده و بي ريا مثلِ خنده ها و نگاه هاي معصومانه ات. اسمِ زيبايِ تو را در آسمان به جستجو نشسته و چيده ام.
شايد عشقِ تو والا ترين مقامي است که به افتخارِ آن نائل آمده ام.
دوست دارم روشني بخشِ زندگيِ من تو باشي تو که تمام ِسلولهايِ تنم رو بنام خودت قباله کرده اي، دوست دارم وقتي به خانه مي آيم دست هايِ مهربانِ تو به استقبالِ چشم هايِ منتظرم به پرواز درآيند.
تو زميني نيستي، تو فرشته اي هستي که خدا بر سرِ راهِ من قرار داده است.
هر شب وقتي به جستجويِ تو مي نشينم آسمان را در نگاهم جا ميکنم ناخودآگاه به سجده مي روم و تو را مي بارانم.
تو شاه بيتِ غزل هايي هستي که جرقه اش را در ذهنم مي زني.
من ديگر از آنِ خودم نيستم بلکه خودم را در تو خلاصه کرده ام. هميشه در خاطراتم دست در دست تو باغچه زندگيمان را در ذهنم به تصوير مي کشم.
بي تو تاريکم و با تو يلدايي ترين شبِ سال.
کنارم باش تا آجرهايِ زندگي را رج به رج در زيرِ ايوانِ نگاهت بچينم و بيتوته اي را که سالهاست در زيرِ پلکِ چشمانت بنا کرده ام و با مردمان چشمت به زندگي نشسته ام را به گريه وامدار زيرا در يک چشم بر هم زدن سقفِ آرزوها بر سرم آوار خواهد شد.

ديشب به خواب رفتم، تو را در گوشه اي از اين زمينِ خاکي در حالي
يافتم که دستهايت رابر رويِ زانوهايت آوار کرده بودي و نگاهت را به نقطه اي دور دست امتداد ميدادي
کنارت نشستم و محو تماشاي تو شدم، به عمق چشمانت فرو رفتم، واي خداي من! چه دنياي زيبايي را در پشت پرچين نگاهت زنداني کرده اي . پرنده هاي چشمانت چه زيبا و دلنشين آواز تنهايي را در ني غربت مي نواختند.
دلت انگار دنياي بکري است که قدمگاه هيچ رهگذري نبوده است، به خودم جرأت مي دهم و در گوشه اي از آن بيتوته مي کنم . آهنگِ دلنشين قلبت آرامم مي کند و خوابِ هزار ساله ام را مي آشوبد.
خدا تو را فرشته آفريده است تا بيايي و تاريکي هايم را نور بپاشي.
با انگشتِ اشاره ات نگاهم را به سوي ديگري مي کشاني، آنجا که اسب سپيدي به پيشواز قدمهايت سر فرود مي آورد. ، مرا مهمانِ خنده هايت مي کني و به جايي مي بري که پُر از بويِ عطرِ گيسوانِ توست.
مهتاب کم کم تنهاييمان را سرک مي کشد.
آه خدايِ من آنجا را ببين! آسمانِ پر از ستاره را مي گويم، بيا سهمِ خود را از آسمان بچينيم. به سمت شمال نگاهت را بچرخان! ستاره هايمان آنجاست، مي بيني؟
ستاره تو آن يکي است که نورِ بيشتري دارد .
ستاره من به تو زُل زده است و نگاهت را به وضو و عشقت را به رکعت در آورده است
نوشته شده توسط نازدختر در دوشنبه سوم بهمن 1384 ساعت 17:19 موضوع تنهایی | لینک ثابت
امشب مي خواهم راز سر نوشتم را از نورهاي سپيد مهتاب بپرسم،مي خواهم عاشق ترين
ستاره قلبم را در وجودم بيابم و آوازم را با تارهاي دلنشين عشق طنين انداز كنم،
گمگشته من در مرزهايي دور از دلتنگي پرسه مي زند،اما افسوس كه ترديد
من دريايي است بي كران كه موجهايش حاصل سيل اشكي است در غروبهاي دلتنگي.
ياد تو در همه شبهاي من مي درخشد،وقتي به افقهاي روبرو نگـاه مي كنـم نـور تـو را مـي بـينم
كـه حـتي گمنام ترين قسمت هاي زمين را روشن كرده است.
نوشته شده توسط نازدختر در دوشنبه سوم بهمن 1384 ساعت 16:58 موضوع | لینک ثابت
ديرگاهي ست
صداي تپش قلبت
شوق زيستن را
در من
نيفروخته
و ترنم صداي مهربانت
سرود هستي را
با من تكرار نكرده ست.
نوشته شده توسط نازدختر در دوشنبه سوم بهمن 1384 ساعت 12:35 موضوع | لینک ثابت
آه ! نمي دانم،
براستي اين تقدير من ا ست!
يا سرنوشت توست!
كه اينگونه
ديواري از جنس فاصله
بين نگاهمان
كلاممان
و بين دستهامان
جدايي افكنده ست

نوشته شده توسط نازدختر در دوشنبه سوم بهمن 1384 ساعت 12:33 موضوع | لینک ثابت
سلام خدمت دوستان عزيز و گلم . مرسي که وبلاگ و مطالبش رو
مي خونيد و نظر ميديد . همتون رو دوست دارم
نوشته شده توسط نازدختر در دوشنبه سوم بهمن 1384 ساعت 8:38 موضوع | لینک ثابت
اينك من در انتظارم
در انتظار،همسرايي با باد
هم نوايي با برگ
هم نشيني با سبزه
وهمدلي با مهتاب
نوشته شده توسط نازدختر در دوشنبه سوم بهمن 1384 ساعت 8:5 موضوع انتظار | لینک ثابت
قفس داران سکوتم را شکستند
دل دائم صبورم را شکستند
به جرم پاي به پاي عشق رفتن
پر و بال حضورم را شکستند
تمنا در نگاهم موج مي زد
ولي رويا هاي دورنم را شکستند
نوشته شده توسط نازدختر در دوشنبه سوم بهمن 1384 ساعت 8:4 موضوع | لینک ثابت
خسته ام،انگار صد سال پياده راه آمده ام.انگار صد سلسله کوه را روي شانه هاي نحيفم حمل کرده ام.انگار هزار سال است که پلک هايم نبسته ام. خسته ام، آنقدر خسته که نام خود را هم فراموش کرده ام وهيچ يادم نيست که اولين بار کدام گل را بوييده ام.من شکل سنجاقکي را که در کوچه کودکي بو سيده ام از ياد برده ام. خسته ام،انگار اين جاده هاي سرد و خاکي پاييز تمام شدني نيست،از دست زمين و آسمان دلگيرم و از درختاني که بر من سبز شده اند،گلايه مندم،خسته ام نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفسهاي گرمت بي اعتنا بگذرم،بگو،چقدر به انتظار بنشينم که زمان از من عبور کند وستاره ها شاهد خاموش شدن تک تک فانوس هاي قلبم باشند؟چقدر پيراهن کدرم را در چشمه آرزوها بشويم و روي طناب دلواپسي پهن کنم؟اگر شوق رسيدن به دستهايت نبود،هيچ گاه آغوشم را نمي گشودم واگر صداي گوشنواز تو نبود،از گوشه تنهايي بيرون نمي آمدم،اگر شوق ديدن چشمهايت نبود، هيچ گاه پلکهايم را بيدار نمي کردم و اگر نسيم حرفهايت نمي وزيد،معناي جهان را نمي فهميدم.... خسته ام، اما نه آنقدر که نتوانم هر روز به با شکوه ترين قله زندگي بايستم وهمراه با ستاره ها و خورشيد به تو سلام کنم.

نوشته شده توسط نازدختر در دوشنبه سوم بهمن 1384 ساعت 8:0 موضوع | لینک ثابت
برشانه هايت مي نهند
به مقصد مي رسند
اوج مي گيرند
فراموشت مي کنند
افسوس
هرگز نمي بينند خم شدن شانه هايت را.........

نوشته شده توسط نازدختر در یکشنبه دوم بهمن 1384 ساعت 19:13 موضوع | لینک ثابت
افسوس
گاه میانديشم،
خبر مرگ مرا با تو چه کس میگويد؟
آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی، روی تو را
کاشکی میديدم.
شانه بالا زدنت را
- بی قید-
و تکان دادن دستت که،
- مهم نيست زياد -
و تکان دادن سر را که،
- عجيب! عاقبت مُرد؟
افسوس!
کاشکی میديدم!

نوشته شده توسط نازدختر در یکشنبه دوم بهمن 1384 ساعت 18:46 موضوع | لینک ثابت
دعا مي کنم که هيچ گاه چشمهاي کهربايي تو را در انحصار قطره هاي اشک نبينم
و دعا مي کنم که لبانت را فقط در غنچه هاي لبخند ببينم دعا مي کنم دستانت که
وسعت آسمان و پاکي دريا و بوي بهار را داردهميشه از حرارت عشق گرم باشد
من برايت دعا مي کنم که گلهاي وجود نازنينت هيچ گاه پژمرده نشوند ?
براي شاپرکهاي باغچهء خانه ات دعا مي کنم که بالهايشان هرگز محتاج مرهم
نباشند.
نوشته شده توسط نازدختر در یکشنبه دوم بهمن 1384 ساعت 17:48 موضوع | لینک ثابت
چه عذاب بزرگي است
وقتي که من تمام تنهايي را
به دوش مي کشم
و سخت ترين لحظه هاي انتظار را
با شکيبايي خود قسمت مي کنم.
آرزوي محالي ست
درک دستهاي تو
از انتهاي تنهايي ستاره هاي چيده شده
و سفره هاي خالي احساس
که مهرباني سايه ها
رنگينش کرده است
تو حتي
از فکر اين عذاب هم عاجزي
و من هر روز
تحليل مي روم ....

نوشته شده توسط نازدختر در یکشنبه دوم بهمن 1384 ساعت 17:42 موضوع | لینک ثابت
خود نميدانم که اندوهم ز چيست
زير لب گويم: چه خوش رفتم ز دست
همزباني نيست تا برگويمش
راز اين اندوه وحشت بار خويش
بي گمان هرگز کسي چون من نکرد
خويشتن را مايه آزار خويش
نوشته شده توسط نازدختر در یکشنبه دوم بهمن 1384 ساعت 17:39 موضوع | لینک ثابت
ديگه دستات مال من نیست
ديگه چشمات مال من نيست
اون نگاه جستجو گر
اين روزا دنبال من نيست
چي بگم من از درونم
تو همه چي رو ميدوني
همه حيرتم از اينه
چرا پيشم نمي موني
توي قلبت جايي واسم نيست
نمي گم کسي رو داري
اما ديگه باورم شد
که مي خواي تنهام بذاري
نوشته شده توسط نازدختر در یکشنبه دوم بهمن 1384 ساعت 17:36 موضوع | لینک ثابت
اگه حتي به اندازه يک لحظه نگاهم کني همه ي عمرم رو فداي همون يک لحظه مي کنم...
اگه حاظر باشي فقط يک بار دستم رو بگيري همه ي زندگيم رو به پاي همون يک بار ميريزم..
اگه بخواي فقط يک بار در آغوشم بگيري همه ي وجودم رو قرباني همون يک بار مي کنم...
اگه بهم قول بدي که هرگز ترکم نکني حتي اگه بهم بگي ازم متنفري....
تا آخر عمرم هم که باشه عاشقت ميمونم![]()

نوشته شده توسط نازدختر در یکشنبه دوم بهمن 1384 ساعت 17:31 موضوع | لینک ثابت
اون که ميگفت جونش به جونت بنده ؛
حالا داره به گريه هات ميخنده
اون که ميگفت بدون تو ميميره ؛
دروغ ميگه دلش جنسه کويره
دروغ ميگه تو گوش نده به حرفاش ؛
نگو هنوز ميخواي بموني باهاش
نوشته شده توسط نازدختر در یکشنبه دوم بهمن 1384 ساعت 17:29 موضوع | لینک ثابت
اي کاش مي شد داستان زندگي مثل يک صفحه سفيد بود
که ميشد اشتباهات حک شده روي اون رو پاک کرد و از نو نوشت .
اما تصوير زندگي وقتي که نوشته شد واسه هميشه باهاته و تا زنده اي باهات ميمونه.......
نوشته شده توسط نازدختر در یکشنبه دوم بهمن 1384 ساعت 17:26 موضوع | لینک ثابت
زماني كه از مادر متولد شدم صدايي در گوشم طنين انداخت كه ميگفت:
تا آخر عمر با تو هستم.از او پرسيدم تو كي هستي جواب داد:
من غم هستم و من آن لحظه گمان كردم غم عروسكي است كه ما با آن سرگرم مي
شويم ولي اكنون كه مفهوما را در زندگي انسانها مي توان درک كرد ،
فهميدم كه ما عروسكي هستيم بازيچه غم....

نوشته شده توسط نازدختر در یکشنبه دوم بهمن 1384 ساعت 17:24 موضوع | لینک ثابت
براي تو مي نويسم :
لبانم براي اين آمده اند تا نام تو را فرياد كنند
براي تو مي نويسم :
دستهايم براي اين آمده اند تا به دور تو حلقه شوند
براي تو مي نويسم :
گامهايم براي اين آمده اند كه به سوي تو بشتابند
براي تو مي نويسم :
قلب من براي اين آمده است كه تو را بستايد
براي تو مي نويسم :
دل من براي اين آمده است كه تو را در خود بنشاند
براي تو مي نويسم :
جان من براي اين آمده است كه به پاي تو قرباني شود

نوشته شده توسط نازدختر در یکشنبه دوم بهمن 1384 ساعت 17:21 موضوع | لینک ثابت
اي که در تنها ترين تنهايي ام تنهاي تنهايم گذاشتي
الهي به حق دل تنهايم تنها ترين تنها کست تنهاي تنهايت گذارد
نوشته شده توسط نازدختر در یکشنبه دوم بهمن 1384 ساعت 17:16 موضوع | لینک ثابت
به هم که مي رسيم سه نفريم
من
تو
بوسه
از هم که جدا مي شيم چهار نفريم
تو و تنهايي
من و عذاب

نوشته شده توسط نازدختر در یکشنبه دوم بهمن 1384 ساعت 17:15 موضوع | لینک ثابت
فراموش نکن آغوش گرمت را بر عزيزت بگشایی زيرا که اين تنها سرمايه اي است
که تو با قلبت و بدون دادن حتي يک ريال ميتواني به او بدهي .

نوشته شده توسط نازدختر در یکشنبه دوم بهمن 1384 ساعت 17:13 موضوع | لینک ثابت
اگر روزي احساس کردي مي خواهي گريه کني
مرا صدا بزن
بتو قول نمي دهم که تو را بخندانم
اما مي توانم با تو گريه کنم
اگر روزي خستگي تو را وادار به گريز کرد
نترس که مرا صدا کني
قول نمي دهم که ازت بخواهم اين کار را نکني
اما مي توانم با تو راهي شوم
اگر روزي حوصله ي گوش کردن به کسي را نداشتي
مرا صدا کن
قول مي دهم که خيلي ساکت باشم
اما اگر روزي با من تماس گرفتي و
جوابي نيامد
زود بيا که مرا ببيني
شايد بتو احتياج داشته باشم
تنها به تو...
نوشته شده توسط نازدختر در یکشنبه دوم بهمن 1384 ساعت 17:12 موضوع | لینک ثابت
آمدي چه زيبا!
گفتم دوستت دارم چه عاشقانه،
پذيرفتي چه فريبنده،
آغوشم برايت باز شد چه ابلهانه،
با تو خوش بودم چه کودکانه،
همه چيزم شدي چه زود،
به خاطره يک کلام ترکم کردي چه ناجوان مردانه،
نيازمندت شدم چه حقيرانه،
چه غريبانه خداحافظي به ميان آمد چه بي رحمانه،
و من سوختم چه عاشقانه ولي هنوز
دوستت دارم غريبه...
نوشته شده توسط نازدختر در یکشنبه دوم بهمن 1384 ساعت 17:10 موضوع | لینک ثابت
ما که ديروز سخن از عشق مي گفتيم.....
ديروزمان را به اشتباه گذرانديم.پس بيا با قلبي
صاف تر و زلال تر از هميشه به عشقي ابدي بيانديشيم.
که روزيي نگوييم :ديروزمان را به اشتباه گذرانديم.......

نوشته شده توسط نازدختر در یکشنبه دوم بهمن 1384 ساعت 17:6 موضوع | لینک ثابت
برشانه هايت مي نهند
به مقصد مي رسند
اوج مي گيرند
فراموشت مي کنند
افسوس
هرگز نمي بينند خم شدن شانه هايت را......

نوشته شده توسط نازدختر در یکشنبه دوم بهمن 1384 ساعت 17:5 موضوع غم | لینک ثابت
منم آن اسير خسته ،
به گلي اميد بسته ،
همه شاخه ها شكسته ،
همه درها به روي بسته
كه به هزار وعده مانديم
و به يك فريب خفتيم
كه به همه جز وفا نكرديم
و ز همه جز جفا نديديم....
نوشته شده توسط نازدختر در یکشنبه دوم بهمن 1384 ساعت 17:2 موضوع | لینک ثابت
دستها بالا بود.
هر کسي سهم خودش را طلبيد.
سهم هر کس که رسيد،
داغ تر از دل ما بود
ولي
نوبت من که رسيد،
سهم من يخ زده بود!سهم من چيست مگر![]()
يک پاسخ...
پاسخ يک حسرت!
سهم من کوچک بود
قد انگشتانم
عمق آن وسعت داشت
وسعتي تا ته دلتنگيها
شايد از وسعت آن بود
که بي پاسخ ماند...
نوشته شده توسط نازدختر در یکشنبه دوم بهمن 1384 ساعت 16:58 موضوع | لینک ثابت
سلام خدمت دوستان عزيز و رفقاي گلم .![]()
ببخشید که یه مدتیه نیومدم آپ کنمآخه تو امتحانامه
برام دعا کنین
ممنون که مي ياين و متن هاي من رو مي خونيد و نظر ميديد .
براي همه شما آرزوي سلامتي و شادي دارم .
اميدوارم هميشه شاد و سر حال باشيد.![]()
نوشته شده توسط نازدختر در یکشنبه دوم بهمن 1384 ساعت 16:54 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

زندگي زيباست نه به زيبايي حقيقت
حقيقت تلخ است نه به تلخي جدايي
و جدايي سخت است نه به سختي تنهايي
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
ستاره غمگین
کیوان تنها
امیر آقا(RAPPLAY)
جوجو
بچه های شهرک توحید
دلتنگی ها
نارگیل
مدرن تاکنیک
عطربهــــــــــــارنارنج
دل نوشته های تنهایی
بهترین سایت ها در اینجا
قلب پاییزی من
دربدرها
وزغ
آقا محسن
پسر ایرونی
اقا سروش
مشق عشق
کبوده
ندوشن
دلنوشته های تنهایی میترا
آهنگ جدید
ستاره باران
كارت پستال
نوشته های پیشین
شهریور 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
آبان 1386
خرداد 1386
اسفند 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
طراح قالب
POWERED BY